دیوارنوشت کوچه پشتی
نوشتن برای فراموش کردن است نه یاد آوری
ما که اخیرا کوله بار خود را بربستیم و به اجبار به یونی جدید واقع در دامنه کوههای زاگرس(ضلع شمالی دانشگاه...البته بگم خیلی شمالی)کوچ کردیم تصمیم گرفتیم چند عکس زیبا اپلود کنیم... باشد که با دانشگاه ازاد قزوین رقابت کنیم......

این ورودی ساختمان و آسانبر های دانشگاهه که الهـــــــــــــــــی بگردم.....کارگران مشغول به کارند

درز انقطاع یا خروجی اضطراری...والا اینهمه که ما کوهپیمایی میکنیم تا به یونی برسیم هر روز لاغرتر از دیروز...اخر یه روز من از اینجا پرت میشم پایین

ااینهم یکی از اون عجایب هفتگانه س که فقط باید منتظر باشیم تا بفهمیم چیه...ولی یادمه مهد کودک که میرفتم یه اتاق این شکلی ته راهرو بود که میگفتن اگه گریه کنی یا بگی مامانمو میخوام یه شبانه روز پوشک میبندن به پات یه شیشه شیر میدن دستت میندازنت اینجا....و من مدام به خودم دلداری میدادم که مامان حتما میاد دنبالمممممم وقتی ببینه شب نرفتم خونه...
میدونم که الان هرچی دانشجوی دانشگاه سراسری هست به ما حسادت میورزه...دیگه چکار کنیم ما اینچا رو با همین دستا ساختیم....یه کمد دیواری هم داره البته که همیشه درش قلفه قفله چیه......عکسش گم شده
ما هم که ته کلاس جا گیر اوردیم و تا تو حلقمون یه مشت پسر بوووووق نشستن جناب ایکس اومده بالا سرمون :خانومای لژ نشین کوکتاب؟؟؟؟نداریم....کو ماشین حساب؟؟؟؟نداریم....مینا که از ترس سرشو انداخته بود پایین یا نگاه ما میکرد ایکس بهش گفت :خانوم با خودتم چرا نگاه به بقیه میکنی؟؟؟؟؟مینا هم خوووون جلو چشماشو گرفته بود میخواست داد بزنه به من چه که رای نیااااااوردی؟؟؟؟؟؟
یخ سوتی هم از شیما بگم.....سر کلاس خانوم 30ثانیه نشده اومده سر کلاس استاد داره کریستالیزاسیون و یه مشت چرن یاد میده که اومد واسه یه مورد مثال بزنه گفت:اون چیه که وقتی دور هم جمع میشید درست میکنید و میخورید؟؟؟؟؟که شیما با اعتماد به نفس تقریبا فریاد زد:نیـــــــمرو...حالا جواب چی بود؟؟؟؟چایی
قبل از هرچیز معرفی میکنم از راست به چپ:نازنین....مینا...شیما...راحله....بعدیش نمیدونم کیه ....بعدیشم رویا جون....خواهش میکنم کپی نکنید بهر حال دلمون نمیخواد عکس ما همه جا پخش بشه......
ادامه مطلب
اسمشو گذاشته بودیم لیلا(دراصل همون لیلا فروهرخودمون) دلیل انتخاب داشتن زلفای کمنده که واقعا دل می بره
رست بودیم که من همچنان با ظاهری خسته داشتم میرفتم خبر مرگم آب کوفت کنم که یکدفعه ای آقا جلو من ظاهر میشه
-ببخشید خانم .. بعد از کلاس وقت دارین؟
-من حالا تو دلم مردم ازخنده دارم لعنت میکنم که آخه کی اینا میخوان تموم شن ولی باز با جدیت خودم : ( خیراصلا چطور؟)
-پس کی وقت دارین؟
-اصلا همش وقتم پره
-آخرین میترمتون کی هست؟
-3 دی..ببخشید من نمیفهمم شما با من چکاردارین..
-پس من دوباره مزاحمتون میشم
یکدفعه غیبش زد .من حالا تو دلم نمیتونم بخندم گریه کنم..زود جمع 5 نفرمونو پیدا کردم .چرا آخه دوباره منوتنها گذاشتین.وبعد ازکلی خندیدن با بچه ها گفتم این میخواسته حالا تو امتحانا فکر من درگیرش نشه ههه ههه
بعداز3 دی حالا من شده بودم قاتل فراری واون آقا دقیقا نقش گروهبان پلیس 110 رو داشت ..و دیری نپایید که بالاخره به هدف رسید یادم اومده بود به قسمت آخرمیگ میگ که بالاخره میگ میگ شکار میشه ه
بهم میگه شما خانم زیبا و با وقاری هستین گفتم آررررررررره تو جمالی منم جمیله
شیما:چطوری؟
من:هوم؟؟؟
شیما:هرهرهرهرهرهر
من:کوفت کو سلامت؟؟؟
.
.
.
شیما:اسم کتابه این هست...حالو از کوجو گیرش بیاریم؟
من:گوگل بوک
شیما:هاااا.....حالو گیرم بیاریم انگلیسیه.....بدبختیه ها
من:گوگل ترنسلیت
شیما:هااااا.....کی بوخونیمش و یادش بگیریم
من:......
و اینگونه ما به این نتیجه رسیدیم که گوگل استادینگ رو کم داره
| Design By : RoozGozar.com |


